سالک سوگند خورد به بادهای رونده و ابرهای زاینده که روح قطره ای از دریای آگاهی است که هویتی مستقل دارد. قابل انفکاک از دریا و قابل گم شدن درآن و قابل اتصال با قطره های دیگر است.
سالک پیشتر جایی از آگاهی گفته بود و اینکه تجمیع آگاهی منجر به جان می شود. تجمیع آگاهی در حیوان بیشتر از نبات است و به طبع آن آدمی آگاه تر و جان او قوی تر است.
آگاهی ناب ، جان جهان است. خلوص یگانه ای که هیچ ندانسته ای در آن نیست. روح اقدس قدسی حضرت حق.
سالک گفت چنان که قطره از دریا آمده هر واحدی از آگاهی هر جا که مقیم باشد از دریای آگاهی آمده و لاجرم بسان قطره به دریا باز خواهد گشت.
سالک گفت روح برخی آدمیان را برکه ای یافتم برخی را جویباری، برخی را چشمه ای متصل به دخلی غنی و برخی دیگر مردابی در تعفن نشسته.
سالک گفت هرجا قطره ای هست امید آن هست که قطره ای دیگر در کنار آن نشسته و قطره ای بزرگتر پدیدار شود اینگونه روح آدمی وسعت یافته و بزرگ می شود، انسانهای با ارواحی به عظمت دریا ها.
سالک گفت اگر از قطره گفتم، هدف روشن کردن معنا بود و الا روح بسیار شبیه تر به دود است در عالم اشیاء، بسیار قابل آن است که محبوس شود، روان شود، دمیده شود، گریزان شود، محو شود، انبساط یابد، غلظت یابد و یا رقیق شود.
سالک گفت سخت است بیان کلمات چنان که بیراه نروم و چیزی بگویم که شرحی آسان باشد .
روح آدمی در غلظت تن آدمی محبوس است. رقیق این روح قابل اتصال به روح الهی و غلیظ آن حصار تن آدمی است.روح سنگ در سنگ محبوس است و روح گیاه در گیاه و سنگ و گیاه و آدمی متجلی به این تضاد در غلظت خود می باشند.
سالک گفت روح را تمایل به انبساط است. تمایل به گذر است و تمایل به رونده بودن است. هرچه روح رقیق تر باشد رونده تر است و هرچه رونده تر باشد قوی تر است. روح رقیق در غلیظ خود قابلیت محبوس شدن دارد.
روح در حد حصار خود متجلی می شود.این تجلی حاصل از تمایزی است که بین غلیظ و رقیق مشهود است.
اگر این حد برداشته شود روح قابل تشخیص نیست و به مرجع خود بازگشته در آن هیچ می شود. تن خاک می شود در تضادی نو و روح به مرجع خود از جایی که از آنجا دمیده شده است.
حضرت حق را حدی نیست. حصاری نیست. بی حد است و ادراک ادمی در فهم آن تا حدی نیابد ناتوان خواهد ماند.
سالک گفت پیرامون ما چیزی نیست جز آگاهی. خاک آگاهی است. تن آدمی آگاهی است و جان آدمی آگاهی است. تجمیع آگاهی در خاک، تن را پدید می آورد و تجمیع آگاهی در تن جان آدمی را پدیدار می کند. این تجمیع به معنای غلظت نیست و ای بسا که رقیق تر شود در هر مرحله تا انبساط بیشتری یافته و قوت گیرد.
سالک گفت روخ نمیراست و تنها غلیظ و رقیق می شود و در این رفت و شد تواتری ایجاد می شود و بسامد آن نوایی ایجاد میکند. چنین است که نوا و صدا در حال آدمی متاثر از روح آدمی چنان موثر است که برخی بر حرمت نوا مهر تایید زده اند.
تزکیه در آدمی فرایندی در روح پدید می آورد تا از غلیظ به رقیق میل کند و لطیف شود .
سالک گفت بدان که روح را تمایل به انبساط است و در این تمایل به حصار پیرامون خود دل میزند. ضربانی حاصل می شود از این قبض و بسط. اقیانوس بیکران روح اقدس الهی را نیز تواتری هست حاصل از “دانستن و خواستن” و “خواستن و توانستن”.
هرگاه تواتر روح ادمی با تواتر اعظم هم نوا شود، آدمی در احسن الحال خویش قرار میگیرد.
تواتر اعظم همان نوای الهی ست که هیچ حصاری را بر نمی تابد چرا که بی حد است.
سالک گفت بگذار حق تعالی را حدی فرضی بگذاریم که بر ما بخشنده است که در پی تعالی هستیم و آن حد، “بودن” است. حضرت حق ” هست” هر چند این “هست” خود بی حد است اما ادراک لنگ ما را یاری میکند تا در هرآنچه که موجود است نشانی از حضرت حق بیابیم. روحی لطیف و بی حد و اقدس.
هم نوایی روح ادمی با این تواتر حدود آدمی را فرو می ریزد و بسان غریقی در اقیانوسی بیکران هیچ می شود در احسن الحال خویش.
آنچه واقع می شود تواتری است در روح آدمی که متاثر از روح الهی است. این حال، حال بندگی روح آدمی است که هر فراز و فرودی در نوای الهی او را به فراز و فرودی می کشاند و براستی کیست که به این درجه از خلوص برسد به غیر او که به شهادت کلام الهی بنده و رسول اوست؟
غلامرضا رشیدی
دی ۹۲