سالک گفت شب بود و خلوت انارهای آویخته به شاخه ها و شراب بود و ما خراب بودیم در سرزمین های میانه
آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ هستی را می چرخاندند.
مردمانی دیدم که خسته جان می باختند در پی قطبی از آن سوی دگر.
سالک گفت فردای فریب را دیدم و ایمان آوردم به صراط مستقیم از شدت مستی!
گفتم این بازی زمان به چه معنی ست در این زمانه؟ حالی مرا به حالتی کشاند که بدانم جز حال، زمان دیگری در میانه نیست!
حال، حدی بود میان آن چه مردمان ازل و ابد می پنداشتند و من عجبا عجبا در چه حالی بودم. اول ازل بودم و آخر ابد!
سالک گفت خطابی شنیدم که گفت باش!
بودم یا نبودم؟
حال، آیا ابتدای بودن بود یا انتهای آن!؟
آنچه خطاب بودن را شنید، پیش از آنکه باشد، چه بود!؟
آنگاه که بنا بر آن شد که باشد، فعل بودن او را تا کجا کشاند.
آیا در لحظه ی حال، چنان حالتی گرفت که در منتهای بودن خود متجلی شد؟
آیا می شد خطاب بودن را تا میانه راه رفت؟ آیا من تا انتها نرفته بودم؟
اگر تا انتهای بودن رفتم، بودن من در میانه در کجای این حالت معنا می یافت؟
چگونه می شد تا انتها رفته باشم و باز اینک در میانه باشم!
سالک گفت ما خراب بودیم در سرزمین های میانه آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ هستی را می چرخاندند.
نیرویی در لحظه ای می برد ما را تا انتها و به نیروی دیگر دوباره در ابتدا بودیم. ابتدا به انتها بسته بود، یکی بودند. و ما در حال، چرخان بودیم و غیر حال هیچ نبود و زمان، آنچه ابد را از ازل جدا میکرد زائیده نچرخیدن و نرقصیدن در حال بود.
سالک گفت در سرزمین های میانه آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ هستی را می چرخاندند، مردمان در غلبه هر نیرو خون یکدیگر را می ریختند به این باور که فرجام کار با نیروی غالب است.
فرجامی در کار نبود. فرجام همان فرمان ابتدا بود، باش! و سپس فرجام متجلی شد و صاحب فرمان بر خود تهنیت گفت که برترین بود در تجلی احسن.
صاحب فرمان، خود گفت، خود شنید و تجلی یافت و از این تجلی بر خود تهنیت گفت. از این تهنیت، حمد در حال
جاری شد. و حال، حامد شد. حالِ حامد شنیدار بود محمد شد و خاتم شد و ختم شد و تمام! در دمی عالمی ابتدا و انتهایش یک سر و یک سره شد.
سالک گفت ما خراب بودیم در سرزمین های میانه آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ حال را می چرخاندند.
نیروی که میل به تجلی داشت و تا انتها میرفت و نیرویی که دل از ابتدا بر نمی گرفت و رو به آن سو داشت.
سالک گفت در میانه ترین میانه ی سر زمینهای میانه در رفت و برگشت این دو نیرو به یک چرخ تنها به یک چرخش حال جاری و ساری است. هر که بدان میانه رسد در ازل در ابد است، شنیدار حمد است و حمد در وصف تجلی در وصف محمد است.
سالک گفت هرچه از میانه دور تر می روی از مرکز دایره دور تر میشوی و هر چرخش تو به چرخ چیزی بسته می شود که زمانش می خوانند. تن آدمی چرخچی این چنین چرخ و چرخشی است. چرخش تن های آدمیان به هم شبیه است که تنهای ایشان در حالاتی متشابه اند، اما چیزی رقیق به شدت رقیق در آدمی هست که بی آنکه متلاشی شود، سری در ازل و سری در ابد داشته و همچنان یکسره است. این چیزی ست که در چرخ گلین آدمی دمیده شده اما دایره ی خود را می چرخد. چرخش تن را رها کند آدمی به چرخش او ازل و ابد را چنان خواهید چرخید که گویی یک نقطه اند. جانهای فربه چه سبک اند. چه کسی باور می کند این جمع نقیض را!؟
سالک گفت ما خراب بودیم در سرزمین های میانه آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ حال را می چرخاندند.
اگر شراب نبود و اگر ما خراب نبودیم در سرابِ سرایی در سرزمینهای میانه چرخچی چرخ زمان خویش بودیم و از یار و دیار و بلندای دار هیچ نمی گفتیم و نمی شنیدم و شنیدار نبودیم.
درود خدا بر محمد و آل محمد. بر او که حمد عالم بود در تجلی خطاب نابِ بودن. گفت و شنید و احمد محمود و محمد بود و هست.
غلامرضا رشیدی
مهر ۹۰