سالک گفت روزی بر سفره ی منعمی طعمی چشیدم که هیچ در همه عمرم نچشیده بودم. پرسیدم که چه بود این که چنین جان مرا تازه کرد!؟ گفت سهم تو بود از شکار من!
شهر من شهره بود به شکارچیان مشهورش! مردانی که به تیر حروف، شیران مخوف را مسحور میکردند. در چنین شهری چنان طعمی چگونه ممکن بود!؟
گوشت شکار از کودکی بر سفره ما بود اما این طعم آن طعام هر روزه نبود! در دلم شوق ها شعله کشیدند که تن بکِشم به شکار که شاید طعمی چنان ناب را دوباره مزه کنم!
دریغ از شکارچیان شهر که یکی حتی ذوق مرا پاسخ نگفت به این که فرصتی دهد که لحظه همراه او باشم در شکارگاه .
فنون شکار را به هزار جهد آموختم که مشتاق بودم و مشتاق!
د…ر شکارگاه آموختم که آنچه آموخته ام افسانه ای بیش نبوده و هیچ به کار شکار نمی آید!
سالک گفت آنگاه که در تنهایی شکار، در میان دو نفس، شکار در برابرم فرود آمد و گفت: ” مادام که به شکار من بیایی، شکار منی شکارچی!” دانستم که شکار چیست و شکارچی کیست!
گفتم با من چه می کنی در حد فاصل میان دو نفس!؟
گفت من حد نامحدود میان دو نفسم!
گفتم به اشتیاق به شکار آمده بودم!
گفت مادام که به اشتیاق بیایی شکار منی!
گفتم بین دو نفس مرا به دام آوردی، شکار تو ام! کجاست آن تیغ که بر گلوی شکار می رقصد!؟ خلاصم کن!
گفت هر آنچه آموخته ای در میان دو نفس رها کن!
گفت من آن صیادم که صید فدایی من است، دست به تیغ نمی برم!
گفتم فدایی تو ام که چنین استادانه به طعمه ی طعم خویش به شکارگاه کشاندی مرا به دام خویش!
سالک گفت صیاد به دو حرف در من دمید، به رقص آمدم بی خود!
بازگشتم به شهرم که شهره بود به مردان شکارش!
هرچه بر دوش ایشان دیدم مردار بود، مردار!
مردان شکار و سحر را دیدم!
مردار را دیدم!
شیطان را دیدم که وعده های بسیار می داد که نگو مردار، بگو شکار!
سوگند خوردم به رقص که خواهم گفت!
گفت بگو؛ آن که خو کرده به مردار شکار نخواهد کرد!
…سالک گفت پروردگارم هر که را خواهد از نزد خود هدایت کند. دل او را به خلعت شوق منور کرده او را به اشتیاق می برد تا آنجا که میان دمی و بازدمی، ازل را و ابد را برقصد و برقصاند!
خدایا به دل های ما فرصت گمراهی مده پس از آنکه ما را هدایت کردی که از ما به حال ما آگاه تری.
ما را به حال خود مگذار!
الهی آمین.
غلامرضا رشیدی
فروردین۹۰