گفت آدمی را قلبی ست و قالبی.
گروهی به قلب های آراسته از قاب قالب رستند.
گروهی دیگر قالب آراستند و از قلب هیچ ندانستند.
گروهی به قلبهای آراسته، آیین شان یکی شد.
گروهی به هفتاد و دو علت.هفتاد هزار سال عبادت و آیین شان مطرود شد و شد هفتادهزار قالب مغلوب آراسته.
گروهی ترتیب به جای آوردند تا مسلمان باشند.
گروهی مرتب پریشان شدند در مسلمانی.
نشد که نشد!
کراهت هیبت شیطانی مرا گریزان کرد.
دویدم، گریختم.
شیطانی دیگر در آن سو آغوش گشوده منتظر که بیا.
گفت کلام شیطان را شنیده بودم. سالکی دیدم به کلام شیطان بلند بلند می خواند!
گفتم در میانه ی راه سر به گم راهی زده ای!؟
گفت به راه بودم و به راه ام!
گفتم هیچ می دانی چه در کلامت جاری ست!؟
گفت شرح می کنم آن چه را که آموخته ام!
گفتم چگونه آموخته ای!
گفت بر سبیل صلاح می رفتم، سختی ها دیدم. و بلا ها کشیدم. جایی رسیدم عفریتی هولناک بر من ظاهر شد. ترس مرا تا مرز مرگ برد. گریختم!
پری رویی بر من ظاهر شد و از هراسم پرسید. حکایت عفریت را گفتم. پری رو بر من کلماتی آموخت. گفت تکرار کن آنچه را بتو آموخته ام تا از شر عفریت در امان باشی.
گفتم عفریت و پری رو هر دو یکی هستند!
گفت باور نمی کنم!
باور نکرد و همچنان کلمات شیطان را نشخوار میکند!
غلامرضا رشیدی
مرداد۹۰